"هوالحق"
برای او که عاشقانه زیست و عاشقانه رفت...
نشسته بود، در گوشه اي از دنياي بزرگش،
چشمانش در حال باريدن بودند... بُغض در پسِ بُغض!... قلبش هر لحظه بيشتر از قبل مي لرزيد؛
هر وقت به "هو" فكر مي كرد اينطوري مي شد...
بین واژه هاي اين كتاب، در جست و جوی چه
بود؟!...
نزديكتر كردن
يک رابطه؟!
تلاشی براي عميق تر كردنِ رابطه ی با
شكوه؟
بهانه ای براي بيشتر لرزيدن قلبش؟!
آری ... نه تنها در اين كتاب، كه همه جا
دنبال همين چيزها بود. آنقدر همه چيز را اينگونه ديده بود كه ديگر آدم هاي دور و
بر، سخت ميفهميدندش...
وقتي چشمانش از زيباييِ يک گُل، تَر ميشد، بعضي ها مي خنديدند...
تمسخر!
وقتي دلش براي شنيدن صداي پاي آب تنگ مي شد،
بعضي با نگاهشان به ساده لوحي متهمش مي كردند...
اما... اما دكتر، آنقدر درست ديد و به
همه چيز معنا دار نگاه كرد، تا شد آنچه که باید می شد...
دكترِ ما، و بنده خوبِ خدا... شهيد
شد!
.............................................
مردِ زلالي ميگفت:" چشم ها را
بايد شست..."
راستي دكتر!... ما هم خیلی وقت است که سعي مي كنیم،
چشمانمان را با واژه هاي همان كتاب، شست و شو بدهیم... همان كتابِ "راه
نما" : قرآن.
:: بازدید از این مطلب : 474
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3